هل من ناصرن ینصرنی چه ندای آشنایی....
یادت هست حسین جان؟ آنگاه که از مدینه راهی شدی به همه گفتی راه بازگشتی نیست. یادت هست حسین جان؟ که بر هر منزلی که رسیدی امر به معروف کردی و نهی از منکر. یادت هست حسین جان؟ هرگاه از محمل پایین آمدی به کودکان نگریستی. یادت هست؟
این مردمان همه را فراموش کرده اند و تنها سر و نیزه ای بخاطر دارند که تو تنها همین را به خاطر نداری. مردم سر و نیزه بخاطر دارند و تو غافله غربت را. مردم خون و شمشیر بخاطر دارند و تو چادرهای از سر افتاده را. مردم هلهله ی شامیان را شنیده اند و تو گریه های رقیه. آه، چه غربت آشنایی.
یادت هست حسین جان؟ وقتی به آنها میگفتی شکمهایی که از حرام پر شود معصوم میکشد. کجایی تا ببینی خون دل خوردن فرزندت از ما کوفیان.

حسین جان یادت هست؟ وقتی منکری را نهی میکردی باید به چشمان گرد مینگریستی و به خود میپیچیدی. امروز وقتی منکری را نهی میکنی دیگر چشمان گرد نیست. باید پاسخ دهی که چرا حرف زدی. آنقدر دلیل می آورند که میمانی که پس چه شد تفکر؟
حسین جان یادت هست؟ آنگاه که وقت نماز شد مجبور شدی نماز خوف بخوانید. امروز شب به صبح میشود، صبح به شب میشود. نه خوفی هست نه ترسی. دیگر راحت نماز را ترک میکنیم.
حسین جان یادت هست؟ وقتی شام هلهله میکرد بانویی آنچنان فریاد زد و بیدارگری کرد که هلهله ها خوابید. کجایی تا فریادهای امروز را ببینی. بااین تفاوت که با آن هلهله ها آغاز میشود.
حسین جان یادت هست؟ آن روزها وقتی برایتان مینوشتند هدیه میگرفتن از شما. اما امروز داوودها وقتی مینویسند نه خود میفهمند نه عمل میکنند و نه خلوص دارند.
میدانم، فرزندت هر روز همان ندای تو را تکرار میکند که هل من ناصر ینصرنی. اما کجایند سینه زنان. شده ایم همچون کوفیان که به زبان همه یاریم و در عمل ....
باشد، میروم. جای ماندن ندارم. هرچقدر نادان باشم میدانم حضورم سبب شرم دوستان است
باشد میخوابم، بیداری را اهلی خواهد صبور نه عجولی گستاخ.
باشد خموش میشوم، سخن را سخنور باید که آنچه را میگوید بفهمد نه سخنرانی که خودش هم نشنود آنچه را که گفت.
باشد میبندم چشمانم، بصیرت را سیرتی پاک نیاز است.
باشد، باشد، باشد ... تو ارباب و من ؟ چه بگویم. عبد که دروغ است. تو مولا اما من چه؟ خجلت من را بپذیر...........
یا حسین ثارالله ..........